سيد ابراهيم سيد علوى
13
يادنامه علامه شريف رضى ( فارسى )
مرتضى و پدرشان بودند . خليفه گفت : ما به رضى احترام كرديم ، مقام داديم ، امير الحاج كرديم ، ناظر مظالم كرديم ايشان را آورديم نقيب كرديم ، باز آمده ادعاهائى دارد چرا چنين مىكند ؟ سيد در قسمتى از اين اشعار چنين مىگويد : ألبس الذل فى ديار الأعادى * و بمصر الخليفة العلوى از اين تعبيرات ، انسان چيزهائى مىفهمد كه سيد مىگويد ما در اينجا و كشور دشمنان ، حقارت و ظلم را تحمل مىكنيم . در حالى كه در مصر خليفه علوى دارد زندگى مىكند چرا بايد اين جورى مشكلات را تحمل كنيم ؟ من ابوه ابى ، و مولاه مولاى * ، اذا ظامنى البعيد القصى آنكه در مصر است بابايش و مولايش با من يكى است و اگر من جاى ديگر نباشم او با من خواهد بود . لفّ عرقى بعرقه سيّد الناس * جميعا محمد و على عرق او با عرق من با هم پيوند خورده ما از يك رگ و ريشه هستيم ، حضرت على و پيغمبر ، ما را به هم متصل مىكنند . اين اشعار را اينها منكر شدند گفتند اصلا چنين چيزى نيست ما نشنيديم ، و نه به خطش ديديم و نه شنيديم كه او اين اشعار را بخواند ، اين اشعار مال او نيست دشمنانش خواستند فتنه بكنند ! گفت : اگر شما راست مىگوئيد ، همين جا يك صورت جلسهاى بنويسيد و اين صورت جلسه را سيد هم امضا كند . صورت جلسهاى را بر اساس ايراد گرفتن به خليفه مصر ( فاطمىها ) تهيه كردند ( معلوم مىشود بين اينها تضاد بود ، و اينها خواستند استفاده سياسى كنند ) اين صورت جلسه را آوردند و سيد رضى امضا نكرد هر چه كردند امضا نكرد با اين كه پدر و برادرش امضا كرده بودند . از اينجا معلوم مىشود كه روحيه سياسى سيد رضى لطيفتر و بالاتر از اين حرفها بوده ، اديب سياسى بوده ، ملاحظات كمترى از ديگران داشته ، مردى قوى النفس بوده و هداياى حكومت را قبول نمىكرده با اين كه فخر الملك وزير بهاء الدوله ، ( اينها نوعا با شيعهها خوب بودند ) وقتى كه خواست هديهاى بدهد به